
خلخال به پاى و خال در چال پرگار نشانم اندر این حال مستانه تو در خرام بودى کِفتاد مرا نظر به آن خال تو گِرد منى یا که منم گَرد احوال که را ست، به از این حال مخمورم از این خیال گردى اندیشه مرا نشسته بر بال اى قامت هر چه سرو پیشَت تعظیم گزیده چون که یک دال در گفتن وصف شکل ماهت عاجز شده خورشید کهنسال با یاد رخ تو مى کشیده نقاش جهان همیشه تِمثال از لحظه دیدار جمالت افتاد مرا محول احوال اى راحت جان وحس مطلوب در وصل تو میرسم به آمال اى باد موافقان تو برخیز میبر که مرا به زیر آن شال آنجا که به خرمنى بماند دریاى مجعدى ز اشکال آخر دل دیوانه خطا کرد این است سزاى چشم فعال







