
آه از آن اسفند و این آتش که بر جانم فکند تا بسوزد دل در آتش هجرش چون سپند با غمش باید بسازیم آه ای دل بعد از این چاره ای دیگر نداریم همدم غیر از جدایى ها حکایت میکند تا بسوزانم نیستان را بسوزند بند بند بغض هایم را فروخوردم که روز جنگ بود اینک اما گریه ها دارم فدای جان پاکى که جان فدای ما شد تو رفتى و ز داغت قیامتى به پا شد تو را چه گریه ها بود ز شوق پر کشیدن کنون مبارک ای دوست تا آسمان رسیدن چلچراغ یاد تو در آسمانم روشن است خاطرات خنده های دلنشینت با من است در نگاه آخرینت خوانده ام این راز را پر گشوندن حاصل یک عمر عاشق بودن است














